سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) تعداد پست ها: 456
  • سوره الفرقان تعداد پست ها: 4
  • سوره یاسین تعداد پست ها: 12
  • سوره الفاتحه تعداد پست ها: 376
  • سوره الرحمن تعداد پست ها: 4
  • سوره النصر تعداد پست ها: 89

نظر دوستان درباره قالب جدید وبلاگ چیه؟

آخرین نوشته ها، آرشیو و برچسب ها

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

درباره سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی (ع) شهرستان ساری از سال 1386 تاکنون مشغول به فعالیت می باشد.که از سالیان گذشته جلسات این موسسه به صورت گردشی در منازل قرآن جویان برقرار بوده است. قرآن آموزان شامل فارغ التحصیلان دانشگاه، دانشجویان کارشناسی ارشد، کارشناسی، کاردانی و دانش آموزان ممتاز مقاطع راهنمایی و دبیرستان می باشند.
برنامه های کلاس موسسه که هر هفته چهارشنبه برگزار می شود شامل قرائت، تجوبد، تفسیر موضوعی قرآن، احکام و مسائل اخلاقی است که در نهایت با مجلس روضه و دعا به پایان میرسد.علاوه بر اینها فعالیتهای فوق برنامه از قبیل اردوهای زیارتی و سیاحتی و تفریحی نیز برقرار است.
هزینه شرکت در کلاسها رایگان می باشد.

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

داستان یک طلبه عاشق (14)

عقد بخونیم یا نخونیم؟  ( راستی نظر شما چیه ؟ )
در یکی از حرم های اهل بیت علیهم السلام : قبل از زیارت خواستم آب بخورم  که حس کردم که دختری خیلی بهم نگاه میکنه
لیوان آبم رو تو سطل میندازم و اونم دنبالم راه میوفته. از پشت سر صدا میزنه حاج آقا سوال دارم.
کمی از آب خوری فاصله میگیرم و میگم بفرمایین :
میگه حاج آقا ببخشید چجوری میشه با یکی محرم شد؟
همین طورب که سرم پایینه و ضمنا حس میکنم که تک و توک افرادی که از کنارمون رد میشن دقت میکنن ببینن ما چی داریم میگیم ، بهش میگم که : خب اگه طرف دختر باشه اجازه پدر میخواد و اگر پدر نیست پدر بزرگ....



بعد میگه حاج آقا من خواهرم 50 روز قبل مرده الان بخوام محرم بشم عیبی نداره.؟ میگم نه.
بعد حس میکنم میخواد چیزی بگه و براش سخته ، سعی میکنم حرفشو بزارم سر زبونش... میگم خودتون میخواین محرم بشین ؟ میگه آره . میگم اجازه از پدرت باید داشته باشی ، پدرت زنده هست ؟ میگه آره زنده هست اما قربون مرده ها.
الان 90 سالشه و دیگه امروز فرداس که بمیره. میگم خب باید اجازه اون باشه. میگه اون از خداش هست من شوهر کنم و ... .
بعد میگه شما میتونی برامون صیغه اش رو بخونی؟
میگم مشکلی نیست اما داماد کو ؟ میگه زنگ میزنم بیاد. فقط شما شمارتو بده که تا اومد بهتون زنگ بزنم...
 من دلم میخواد این کار و یکی دیگه انجام بده اما شمارمو مجبورم بدم. بعد میگم من فقط تا موقع اذان اینجا هستم و بعد از نماز میرم. اگه تا اون وقت اومد من هستم و الا میرم. میگه باشه.
بعد خودم میرم زیارت ، بعد زیارت یه لحظه نشستم و تو یه لحظه همه اتفاقات رو مرور کردم. دختره یه خواهرش مرده یکی دو تا خواهر و برادر معلول داره. باباش هم پیر و زمین گیر. فقط خودش مونده. 36 ساله و مجرد . بیچارگی از سر و روش می بارید. دلم براش سوخت. کمی هم وسوسه شدم که حاجی خودت هم میتونی همین الان باهاش محرم بشی. اون مرده معلوم نیست بیاد یا نه ... اما نه حاجی ... با ناموس مردم بازی نکن... آخه تو که جایی نداری ... تازه اگر هم داشتی یه ذره آدم باش و حرمت این لباس رو نگه دار... حاجی جان ... یه دختر خیلی احترام داره ... حلاله اما بزار دنبال زندگیش بره ... یه دختر نباید دست خورده بشه... هر ساعت آغوش کسی ... بزار مال کسی باشه که همیشه تو این شهر هست...
بهر حال حسابی با خودم دعوا کردم و البته همه این فکرا تو چند لحظه بود.
یهو موبایلم زنگ زد که حاجی بیا آقامون !!! اومد.

از حرم اومدم بیرون. خدا میدونه چقدر هم خجالت میکشیدم.
یه مرد حدود 45 - 50 ساله که همسرش فوت کرده و موها و صورت جو گندمی داره. مرده میگه حاج آقا این دختر خودش میگه بیا میخوام با تو محرم بشم. منم خانومم فوت شده امکان ازدواج دائم ندارم. بچه دارم تو خونه این دختر رو هم نمیتونم ببرم خونه. حالا که دختره میخواد من حرفی ندارم. ( لا مصب جوری حرف میزد انگار دختره اومده خواستگاری مرده. هر چند ظاهر قضیه هم اینطوری بود)
منم دیدم این دختر کسی رو نداره سعی کردم ازش طرفداری کنم. گفتم خب باشه. دختر خانوم اجازه داری؟ من مسئول اجازه نیستما. اون با خودت. مرده هم همینو تکرار میکنه و میگه ایناش با خودت ... من نمیخوام تو گناه بیفتما.
 دختره میگه بابام راضیه.
میپرسم مهریه چقدر باشه ؟
باور کنید دختره با مهریه 10 هزار تومن هم راضی بود. منم دیدم دختره ساده هست پیش دستی کردم و گفتم : مهریه 100 تومن - 200 تومن خوبه ؟
مرده گفت : چیزی باشه که بتونم بدم.
گفتم خب 200 تومن که میتونی بهش بدی؟
مرده هم کمی عجله کرد و گفت باشه ( و الا میتونست چونه هم بزنه حتی با 50 تومن کار رو تموم کنه )
خطبه محرمیت یکساله رو خودندم و بعد هم کمی مرده رو نصیحت کردم :
این دختره کسی نداره مراقبش باش گناه داره باهاش مهربون باش امشب هم می برش هتلی جایی ...
مرده گفت : من که فعلا فقط میخوام باهاش محرم بشم و اون هم میخواد برگرده محلشون.
دختره حسابی خجالت زده هست و با فاصله ای دو سه متری از ما ایستاده.
 مرده هم آقای محترمی هست.
بهر حال قضیه این دختره هم تموم شد. تا مدتی ذهنم درگیر بود. مرده چقدر زود خودشو رسوند. ... یه بار دیگه همه اتفاقات رو مرور میکنم... نکنه اشتباهی کرده باشم ؟
 همه چی رو چک میکنم ... نه همه چی درسته...
خب به این فکر میکنم که این اتفاق به نفع دختر بود یا نه ؟ بالاخره این دختر با غریزه هاش چکار باید میکرد؟ بعدا چی میشه ؟ ؟ ؟ ؟ این خیلی فکر منو مشغول کرده.
..............................
بعد از نماز مغرب حال معنوی خیلی خوبی داشتم. تو اون حرم بزرگ و زیبای جنوب کشور حال خوشی بهم دست داد. برا همتون دعا کردم.
..............................
هر وقت میام تو این حرم مطهر خیلی ها میان ازم مساله می پرسن و یا سوال شرعی دارن. نمیدونم چرا؟ یادمه یه بار چند سال قبل اومدم اونجا قرآن بخونم ، همین که قرآن رو باز کردم یکی اومد کنار دستم و گفت : حاجی استخاره میخوام.
بعد گفت یکی دیگه هم میخوام
 بعد گفت میخوام مشورت کنم ... بعد یه نفر دیگه هم اومد پشت سرش نوبت گرفت...
بعد نفر بعدی و .... تا آخر وقت که من حس کردم فقط یه صفحه قرآن خوندم. ( اونم احتمالا )
 خیلی عجیب بود. !!!!
 
چند نکته قابل توجه درباره اون دختر خانوم
یکی از مهمترین نیاز های انسان مخصوصا برا دخترا نیاز به پشتیبان و تکیه گاه هست ،
بدترین نوع فقر ها هم فقر عاطفی هست ، وبدترین عقده ها هم عقده حقارت هست و اینکه ادم تو روی همس و سالهاش خجالت بکشه و اینکه نسبت به اینده اش هیچ تامینی نداشته باشه و حالت یاس و پریشانی بهش دست بده.
اون دختر همه اینا رو داشت.

چهره ی سبزه و کمی پر جوش داشت.
لباسهایی که معلوم بود مال الان نبود ، مندرس و خاک آلود برادر و خواهری نداشت
پدرش در شرف موت بود و خود دختر ازش قطع امید کرده بود. دختر حتما از هم سن و سالها و دوستاش خجالت میکشید
سر زبون خاصی هم نداشت . شاید تا الان خیلی از بچه های همسایه شون هم مزاحمش بودن ، مخصوصا تو محیط روستایی بی در و پیکر و خلوت با خانه هایی که دیوارش کوتاهه و ... .
این دختر شب تا صبح باید از چند تا چیز بترسه ؟ مرگ پدر؟ تنهایی؟ بچه های همسایه ؟ فقر؟ بی آبرویی ؟ با بیماری های خواهر برادراش ؟ و ...
اون آقایی که این دختر طالبش شده بود مرد محترمی بود، وزین و جا افتاده اما وضع مالی آنچنانی نداشت. فکر کن یه دست فروش محترم یا یه کارگر ساده. و شاید همین باعث شده بود که خود دختر بهش بگه بیا منو عقد کن. شاید دختر یکی از عاقلانه ترین کارهاش رو کرده بود.
مرد تازه همسرش فوت شده بود و بچه داشت به همین خاطر نمیتونست اونو ببره خونه اش . حتی نمیتونست عقد رسمی و دائمی کنه. حتی نمیتونستن هتل برن.
دختر فکر میکرد اگر پدرش الان بمیره لااقل یه مرد هست که بهش پناه ببره.
منم اینقدر ها ساده و چشم و گوش بسته نبودم که نفهمم چکار میکنم. مطمئنا بودن اون مرد در کنار اون دختر خیلی براش خوب بود. تضمین خوبی برای آینده دختر بود. بهتر از این بود که فردا این دختره بره کلفتی کنه. دختر حالا آرامش داشت. حس میکرد دیگه مثل برگ خزان سرگردان نیست.
اون مرد محترم هم با داشتن چند تا بچه و شغل ساده ای که داشت 200 تومن براش پول کمی نبود. شاید همین مقدار هم الان تو جیبش نباشه.
 تنها مساله مساله بچه دار شدن بود،
ولی :
اول : این ربطی به من نداره.
دوم : حتی ممکنه هیچ وقت با اینکه بچه بخوان بچه دار نشن. اون وقت تقصیر منه ؟
سوم : اونا قرار نبود فعلا رابطه ای داشته باشن
چهارم : قرار نبود که همیشه عقدشون مخفی بمونه
پنجم و ششم و هفتم و ...
................................................................................................................
یکی از مشکلاتی که مدتی هست متوجه شدم اینه که مسئولین یا افرادی که تو شهر زندگی میکنن نمیتونن تصور خوبی از روستا داشته باشن و درست هم نیست اونا برا روستا ها تصمیم بگیرن. مخصوصا مسائلی که مربوط به فرهنگ عمومی روستا هست.
روستا علی رغم ظاهر ساده اما پیچیدگی های خاصی داره. یه دختر بی کس و کار تو روستا به مراتب خطراتی که تهدیدش میکنه بیشتر از خطراتی هست که یه دختر تنها تو شهر داره.
تنهایی تو روستا یعنی مرگ.
اینو کسی میگه هم زندگی روستای یرو دیده هم عشایری و هم شهری. داخل و خارج کشور.
.................................................................................................................
انسانها همه دارای شرایط یکسان نیستند. برای هر کس باید متناسب با استعداد شرایط عقل درک و فهمش مشاوره و راهکار داد. اون دختر باید به جایی وصل میشد. چه کسی بهتر از اون مرد.
مطمئنا یه مرد سالم جوان نمیومد اون دختر رو بگیره. اگر کسی پیدا میشد حتما یه جای کارش میلنگید. بزارین اون دختر با عشقش زندگی کنه. بزارین کمی آرام باشن ، هم مرد و هم زن. بزارین اون دختر بیچاره نشه و کمی غصه ها و درد هاش کم بشه.
شما دست بچه هاتون یه زخم کوچیک بشه داغون میشین و تا صبح خوابتون نمیبره. حالا اون دختر پدرش داره جلو چشمش بال بال میزنه ، خواهر و برادر فلج و ... خواهر دیگه اش که تازه مرده. اینا کم دردی نیست. باور کنید به زبون ساده هست. خودتون رو جای اون بزارین. آدم رو دیوانه میکنه.
 

داستان قسمت بعد : حاجی به کوه و بیابان رفته بود یه جایی مثل اورست !!!
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات