سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) تعداد پست ها: 456
  • سوره الفرقان تعداد پست ها: 4
  • سوره یاسین تعداد پست ها: 12
  • سوره الفاتحه تعداد پست ها: 376
  • سوره الرحمن تعداد پست ها: 4
  • سوره النصر تعداد پست ها: 89

نظر دوستان درباره قالب جدید وبلاگ چیه؟

آخرین نوشته ها، آرشیو و برچسب ها

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

درباره سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی (ع) شهرستان ساری از سال 1386 تاکنون مشغول به فعالیت می باشد.که از سالیان گذشته جلسات این موسسه به صورت گردشی در منازل قرآن جویان برقرار بوده است. قرآن آموزان شامل فارغ التحصیلان دانشگاه، دانشجویان کارشناسی ارشد، کارشناسی، کاردانی و دانش آموزان ممتاز مقاطع راهنمایی و دبیرستان می باشند.
برنامه های کلاس موسسه که هر هفته چهارشنبه برگزار می شود شامل قرائت، تجوبد، تفسیر موضوعی قرآن، احکام و مسائل اخلاقی است که در نهایت با مجلس روضه و دعا به پایان میرسد.علاوه بر اینها فعالیتهای فوق برنامه از قبیل اردوهای زیارتی و سیاحتی و تفریحی نیز برقرار است.
هزینه شرکت در کلاسها رایگان می باشد.

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

داستان یک طلبه عاشق (15)

حاجی به کوه و بیابان رفته بود یه جایی مثل اورست !!! + عکس
در یکی از استانهای کشور ، بعد از چند ساعت رانندگی سخت ، و با عجله و با دهان روزه تو جاده های سربالایی و صعب العبور که باید شهادتین خودت رو بخونی میرسی به مناطقی که  دو سه سال بیشتر نیست که روحانی میاد اینجا. همون طوری که تو عکس میبینید این روستا بالای کوه هست و از بالادست خیلی منظره جالبی داره. آدم یاد فتح اورست می افته. فقط کمی ابر و برف کم داره.
من با ماشین شخصی اومدم اینجا. هیچ اداره ای نگفت که ماشین ما برای سر کسی در اختیار شما. یا حتی سراغ نگرفتن تو که میری اینجا مسلمونی یا کافر ؟ نکنه مبلغ بهایی ها باشی ؟ اصلا میری چی میگی. البته اینها مثلا مربوط به دولت احمدی نژاد بود که مثلا دولت اسلامیه. دولت خاتمی که گاهی مانع تبلیغات دینی هم میشد. ( حس میکردم تبلیغ دین رو به ضرر خودشون میدونن ) حالا بی خیال مباحث سیاسی. ضمنا این منطقه مسئولین خوبی داره. از انصاف خارج نشم ولی خب توقع بیشتری هست.

مردم اینجا دزدی و ... رو افتخار خودشون میدونن ،  اینجا خشخاش (تریاک) کشت میشه ، یکی دو سالی هست که نیرو انتظامی میاد اینجا اردو میزنه تا کسی تریاک کشت نکنه.
هزینه این اردو های نیرو انتظامی اگه میلیارد نباشه چندین میلیون هست ، گاهی میگم اگر همین چند صد میلیون  هزینه میشد تا برای جوونای همین جا کارخونه ای چیزی میساختن اونوقت جوونا برا چندرغاز پول دنبال کشت خشخاش نمیرفتن. اما هر سال با اینکه میلیون ها تومن خرج میکنن باز هم بیکاری هست و کشت خشخاش و ...
 اینجا اگه ماشینم خراب میشد کی به دادم میرسید؟ ؟ یعنی شمام فکر میکنید خریت کردم ؟ خب آره . چرا که نه.
واقعا ماشینم خراب شد. 80 تومن خرج ورداشت. پولشو از جیب دادم. یه روز هم معطلش شدم. انگشتر نازنینم هم همین جا گم شد. شاید برو بچه های اینجا از تو ماشین کش رفتن؟ خب انگشترحاجیه . یادگاری برش داریم.!!!!! باهاش نماز شب بخونیم.!!!!!!!!!!!!
 

این دور افتاده ترین روستای اون مناطق هست. کمتر مسئولی اینجا اومده. البته حق هم داشتن. چون خیلی کاری از دستشون بر نمیاد. این روستا نه خیابون داره نه جاده درون روستایی. اما به لطف زحمات همین دولتی که اخیرا منقرض شد ( دولت احمدی نژاد ) اخیرا خیلی به اینجا رسیدن. الان آب و برق تلفن داره  اما  فاضلاب و آشغال بردن شهرداری و  مدرسه و خانه بهداشت نداره. . اما تو روستای نزدیکش یه مدرسه و خانه بهداشت هست.
.


نمای عمو می روستا
آقایی که اینجا رفتم خونه اش خیلی تحویل گرفت. از خیلی از روستاهایی که ادعای تمدنشون میشه بهتر و بیشتر ! حتی بهتر از تهرون. !!!!!
اول که رفتم خونه شون پسرش گفت تو اتاق بشینید الان بابام میاد.
وقتی  بعد پنج دقیقه باباش اومد گفتم : آقا اسکندر حالت چطوره ؟ نبودی ؟ کجایی؟
گفت : ببخشید پسر مشتی اردشیر از زنــدان تازه اومده ، رفته بودم دیدنش.
لامصب همچین میگفت از زندان اومده انگار از سفر حج برگشته.
( گفتم که اینجا دزدی و مواد فروشی و ... افتخاره. اصلا به کسی که اینکاره نباشه دختر نمیدن. آقا پسرا شمام مراقب خودتون باشید. فردا رفتین خواستگاری بهتون زن نمیدنا. همین توقعات دختراس که خیلی ها زن نمیگیرن. پ چی فکر کردی؟ )
.................
اگر قول بدین بچه های خوب و با حنبه ای باشین براتون یه خاطره دیگه هم میگم :
 از بعضی روستاها که میرفتم بازدید عکس میگرفتم تا بعدا به بانو نشون بدم و خوشحالش کنم.
از این روستا وقتی داشتم عکس میگرفتم یه دختر 20 ساله هم همون دور و ورا  داشت چیزی از درخت می چید. منم خیلی حواسم به اون نبود و سعی میکردم هیچ انسانی در عکس نباشه.
اما اون تا دید دارم عکس میگیرم شاید حس کرد میخوام از اون هم عکس بگیرم ، یهو  پشتش رو به من کرد و خم شد از روی زمین چیزی برداره.  میخواست تصویری ازش تو عکس نباشه. خم شدن ایشان همان و بالا رفتن اون لباس تنگ و چسبان و پیدا شدن تا نیمه ی کمر ایشان همان.
اون بنده خدا که حواسش نبود اما من از خجالت آب شدم و رنگم پرید. چند تا مردای فامیلشون هم دور و برم بودن و جالب بود که هیچ کس هیچ عکس العملی نشون نداد.
دختری که تو عکس میبینید با پیرهن قرمز همون دختره که به طور اتفاقی در عکس پیدا شده. البته فقط قرمزی لباس پیداس. ( با دایره قرمز و سفید علامت زدم . نمونه خونه ی  اینا رو تو عکس میبینید ؟ اینم مثلا مسیر و راه بین خونه هاست. در یک شیب تند کوهستانی )
پسر اسکندر همچین موهاش رو مدل زده بود و شلوار ورزشی و صورت سه تیغه ای داشت که آدم فکر میکرد همین نیم ساعت قبل از آرایشگاه شهر برگشته. اینجا تا مرکز استان خیلی راه هست. اما این مدل مو از کجا اومده بود؟ برام سوال شد.


بانوی روستا
 درراه بازگشت و در حالی که با دهان روزه تو گرمای تیر و مرداد نای نفس زدن نداشتم به روستایی رسیدم که یه اردوگاه خیلی با صفا هم کنارش ساختن. گفتم یه سر به روحانی اینجا بزنم و حالشو بپرسم. روحانی خوش شانس این روستا بچه ها رو هر عصر میاره تو این اردوگاه برا فوتبال و ... . اونم عصر ماه رمضون. بچه ها هم از خوشحالی با دهن روزه میان فوتبال. منم دلم فوتبال میخواست اما وقت تنگ بود.
 خدا میدونه چقدر با صفا بود. مقایسه کنید قد بچه ها رو با قد درختا تا متوجه ارتفاع درختا بشین. در سایز اصلی  تاب و ... هم تو عکس میبینید.
داشتیم با حاج آقا تو همین اردوگاه صحبت میکردیم که یه آقای شهری با خانومش ( که احتمالا مهمان شهری سرایدار اردوگاه بود)  از کنار ما و این جوونا رد شدن. احساس کردم با رد شدن این خانوم آنچنانی!!!!! از کنار بچه ها ، گند زده شد به  همه فعالیت های دینی و  تربیتی حاج آقا. !!!!!!!!  این خانوم و آقا احتمالا از صبح تا حالا هم تو ابن اردوگاه بودن و بچه ها هم از دیدنشون فیض بردن. !!!
در این صحنه موندم به بچه ها چی بگم. مثلا ماه رمضون هم بود.
 


اردوگاه
این ها هم جزو فعالیت هایی بود که طلبه ها انجام میدن اما هرگز نه به چشم میاد و نه کسی خبر داره.
دوستتان دارم و برای تک تک شما دعا میکنم به مقامات عالیه علم و عمل برسید.
 
داستان قسمت بعد : خاطره حاج آقا از برخورد با مردم
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic