تبلیغات
موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری - مطالب حکایت
سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) تعداد پست ها: 456
  • سوره الفرقان تعداد پست ها: 4
  • سوره یاسین تعداد پست ها: 12
  • سوره الفاتحه تعداد پست ها: 376
  • سوره الرحمن تعداد پست ها: 4
  • سوره النصر تعداد پست ها: 89

نظر دوستان درباره قالب جدید وبلاگ چیه؟

آخرین نوشته ها، آرشیو و برچسب ها

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه قرآنی امام حسن مجتبی (ع) ساری میباشد

درباره سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی (ع) شهرستان ساری از سال 1386 تاکنون مشغول به فعالیت می باشد.که از سالیان گذشته جلسات این موسسه به صورت گردشی در منازل قرآن جویان برقرار بوده است. قرآن آموزان شامل فارغ التحصیلان دانشگاه، دانشجویان کارشناسی ارشد، کارشناسی، کاردانی و دانش آموزان ممتاز مقاطع راهنمایی و دبیرستان می باشند.
برنامه های کلاس موسسه که هر هفته چهارشنبه برگزار می شود شامل قرائت، تجوبد، تفسیر موضوعی قرآن، احکام و مسائل اخلاقی است که در نهایت با مجلس روضه و دعا به پایان میرسد.علاوه بر اینها فعالیتهای فوق برنامه از قبیل اردوهای زیارتی و سیاحتی و تفریحی نیز برقرار است.
هزینه شرکت در کلاسها رایگان می باشد.

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

داستان کوتاه - دخترزیبا

روزی جوانی پیش پدرش آمدو گفت : دختری رادیده ام ومیخواهم با اوازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده‌ام .
پدرباخوشحالی گفت : بگو این دخترکجاست تابرایت خواستگاری کنم وبه اتفاق رفتند تادخترراببینند اما پدربه محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت:
ببین پسرم این دخترهم ترازتونیست وتونمیتوانی اوراخوشبخت کنی اورابایدمردی مثل من که تجربه زیادی درزندگی داردسرپرستی کند تابتواندبه اوتکیه کند.
پسر حیرت زده جواب داد :امکان ندارد پدرکسی که بااین دخترازدواج میکند من هستم نه شما.....
پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به اداره پلیس کشید
ماجرارابرای افسر پلیس تعریف کردند.افسردستورداددختررا احضار کنند تا از خود او بپرسند که میخواهد با کدامیک ازاین دو ازدواج کند افسر پلیس با دیدن دختر شیفته جمال و محودلربایی او شد و گفت: این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته‌ی شخص صاحب منصبی چون من است  واین بارسه نفری باهم درگیرشدند
وبرای حل مشکل نزد وزیر رفتند وزیر با دیدن دختر گفت : او باید با وزیری مثل من ازدواج کند....و.....قضیه ادامه پیداکرد تا رسید به شخص امیر
امیر نیز مانند بقیه گفت: این دختر فقط با من ازدواج میکند...
بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دخترجلو آمد و گفت :راه حل مسئله نزدمن است .من میدوم و شما نیز پشت سرمن بدوید اولین کسی که بتواند مرابگیرد با او ازدواج خواهم کرد.
.....و بلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ افسرپلیس ؛ وزیر و امیر بدنبال او...
ناگهان ...هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند
دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت: آیا میدانید من کیستم؟
من دنیا هستم !!
من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم باهم رقابت می‌کنند و در راه رسیدن به من ازدین‌شان غافل می‌شوند تا زمانیکه درقبر گذاشته میشوند درحالی که هرگز به من نمی‌رسند .

چای تلخ (بسیار زیباست)

در حکمت 158 نهج البلاغه آمده: برادرت را با احسانی که در حقش می‌کنی سرزنش کن و شر او را با بخشش به او برگردان.

بعضی ها مثل «چای تلخ» هستند، هر کاری که با چای تلخ می‌کنی باید با آنها هم بکنی. ما چای را با قند یا شکر می خوریم.

امیر المومنین علی(ع) می فرماید: که اگر کسی تلخ بود شما با شیرینی با او برخورد و صحبت کن.

حالا بعضی ها بدتر از چای هستند، قهوه هستند. هرچقدر هم که در قهوه شکر بریزید شیرین نمی‌شود؛ اما قابل تحمل می‌شود و تلخی آن قابل کنترل می‌شود، حتی اگر مثل قهوه باشد. با او تلخ صحبت نکن و تلخ رفتار نکن. نگویید که او باید چوب بخورد. مگر نمی‌خواهی که او دردش بیاید. این کاری را می‌گویم اگر انجام بدهید او بیشتر دردش می‌آید. یعنی وقتی کسی به شما لطمه‌ای زد، اگر شما به او خدمت کنی شرمسار می‌شود. او حاضر است که به او توهین بکنی ولی این کار را نکنی. پس معلوم می شود که سختی این خیلی بیشتر است. لذا امیرالمومنین راه سرزنش کردن را به ما یاد می‌دهد و می گوید: 

داستان یک طلبه عاشق (16)

خاطره حاج آقا از برخورد با مردم
این که خیلی ها خاطره ای از یک روحانی ندارن ، به نظر من نشونه یه عیب بزرگ جامعه هست. اونم این که خیلی از مردم اصلا رابطه ای با روحانی ندارن که بخوان از اون خاطره ای داشته باشن. یکی از اونا خاناوده خود ما بود که وقتی من طلبه شدم ، خیلی در کارها و رفتار من دقت میکردن. وقتی معمم شدم زن و مرد خانواده ما دوست داشتن ببینن این لباس چجور لباسیه؟ چند تا جیب داره؟ دکمه اش کجاس؟
 


مادر بزرگم فکر میکرد طلبه شدن یعنی خادم امامزاده شدن. یکی دیگه شون به طلبه میگفت طلاب. بعد به من میگفت : تو طلاب شدی؟
یا مثلا یه بار مادرم دور از چشم من قبام رو پوشید ببینه چجوریه ؟
یا وقتی میخواستم عمامه بپیچم خیلی بهم نگاه میکردن تا ببینن اصلا چجوری اینو میبندن؟
میدونم که خیلی از شماهام ندیدین. خب علتش واضحه. چون خیلی از ماها اصلا رابطه ای با یه کارشناس دینی نداریم و بعد از اون خیلی از ماها دوست نداریم و خوشمون نمیاد که همچین رابطه ای داشته باشیم. ( البته بعضی ها )
اما اونهایی هم که میگن من هیچ خاطره خوبی ندارم ، معمولا ( نه همه ) معمولا برخورد این طور افراد با روحانی ها از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمیکنه.
اما حالا بزارین یه خاطره جالب براتون بگم از برخورد یه روحانی با یه خانواده :

چقدر در این دوره نیاز داریم به اینجور انسانها...



در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران، دکان غذاخوریی بود که بالای پیشخوان دکانش نوشته بود؛ "نسیه و پول دستی داده میشود، به قدر قوه..."


و هر وقت کودکانی که برای بردن غذا برای صاحبکارشان می آمدند، را می دید ... لقمه ای چرب و لذیذ از بهترین گوشت و کباب و ته دیگ زعفرانی درست میکرد و خود با دستانش بر دهان آنها میگذاشت و می گفت مبادا صاحبکارش به او از این غذا ندهد و او چشمش به این غذا بماند و من شرمنده خدا بشم...

او بهترین کاسب قرن حاج میرزا عابد نهاوندی بود معروف به "مرشدچلویی" پیر مردی بلند قامت با چهره ایی بسیار نورانی و خوشرو و با محاسنی سفید...
خدا رحمتش کنه...
چقدر در این دوره نیاز داریم به اینجور انسانها...

کفاره گناهان

خداوند در قرآن در صفات متقین می‌فرماید:
« و فی اموالهم حق للسائل والمحروم».[1]


شخص متقی و پرهیزکار بوسیله تقوی و از خودگذشتگی
می‌تواند به خداوند برسد و راه سعادت را پیش بگیرد.

سردار عاشورایی

نمونه بارز آن شهدای ما بودند که با برنامه دقیق برای مخارج زندگی از اموال خود قسمتی را برای محرومان در نظر می‌گرفتند.
سردار بزرگ اسلام فرمانده لشکر 31 عاشورا شهید مهدی باکری از نمونه بارز این افراد است.

شهردار ارومیه که بود، دوهزار و هشتصد تومان حقوق می‌گرفت. یک روز به همسرش گفت «بیا این ماه هرچه خرجی داریم را در کاغذ بنویسیم، تا اگر آخرش چیزی اضافه آمد به فقیر بدهیم».
همه چیز را نوشتند؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ آخر ماه که حساب کردند، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان.بقیه‌ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می‌دانست محتاجند.گفت: این هم کفاره‌ی گناهان این ماهمان.
___________________
پی‌نوشت
[1] . سوره الذاریات آیه 1

وقتی شهیدرجایی بچه ‌ها را برای نماز بیدار می‌کرد

بلند صحبت نکنید، بچه از خواب بیدار میشه!!!



روش آقای رجایی برای بیدار کردن بچه ها برای نماز صبح با توجه به اینکه در سن نوجوانی معمولا خواب بچه ها قدری سنگین است و به خصوص خواب صبح که شیرین هم هست، این بود که بالای سر بچه ها می ایستادند و با شوخی به صدای بلند می گفتند:” بلند صحبت نکنید، بچه  از خواب بیدار میشه!!!” .

بچه های ما بین ۶ تا ۱۰ سال سن داشتند و چون خودشان هم مایل بودند و ذوق داشتند، لذا بلند می شدند. تأکید آقای رجایی این بود که قبل از اینکه آفتاب بزند، آنها بیدار شوند، اگر می دید آنها بیدار نمی شوند، بالای سرشان می نشست و با محبت و شوخی شانه های آنها را مالش می داد و کمی حرف می زد تا با لطافت و ملایمت بیدار شوند و بنشینند.

بعد که بلند می شدند شانه های آنها را می گرفت و آنها را تا نزدیک دستشویی همراهی می کرد و قبل از رسیدن به دستشویی با شوخی یک ضربه ی ملایم با کف دست به پشت آنها می زد! با این روش های بسیار عاطفی توأم با مهر و محبت می خواست فرزندانش به نماز عادت کنند و از این امر هم خاطره تلخی نداشته باشند.


راوی: همسر شهید محمد علی رجایی

داستان یک طلبه عاشق (15)

حاجی به کوه و بیابان رفته بود یه جایی مثل اورست !!! + عکس
در یکی از استانهای کشور ، بعد از چند ساعت رانندگی سخت ، و با عجله و با دهان روزه تو جاده های سربالایی و صعب العبور که باید شهادتین خودت رو بخونی میرسی به مناطقی که  دو سه سال بیشتر نیست که روحانی میاد اینجا. همون طوری که تو عکس میبینید این روستا بالای کوه هست و از بالادست خیلی منظره جالبی داره. آدم یاد فتح اورست می افته. فقط کمی ابر و برف کم داره.
من با ماشین شخصی اومدم اینجا. هیچ اداره ای نگفت که ماشین ما برای سر کسی در اختیار شما. یا حتی سراغ نگرفتن تو که میری اینجا مسلمونی یا کافر ؟ نکنه مبلغ بهایی ها باشی ؟ اصلا میری چی میگی. البته اینها مثلا مربوط به دولت احمدی نژاد بود که مثلا دولت اسلامیه. دولت خاتمی که گاهی مانع تبلیغات دینی هم میشد. ( حس میکردم تبلیغ دین رو به ضرر خودشون میدونن ) حالا بی خیال مباحث سیاسی. ضمنا این منطقه مسئولین خوبی داره. از انصاف خارج نشم ولی خب توقع بیشتری هست.

مردم اینجا دزدی و ... رو افتخار خودشون میدونن ،  اینجا خشخاش (تریاک) کشت میشه ، یکی دو سالی هست که نیرو انتظامی میاد اینجا اردو میزنه تا کسی تریاک کشت نکنه.

شریک زندگی فهیم

شریک زندگی فهیم

در بنى اسرائیل مرد نیكوكارى بود كه مانند خود همسر نیكوكار داشت مرد نیكوكار شبى در خواب دید كسى به او گفت: خداى متعال عمر تو را فلان مقدار كرده كه نیمى از آن در ناز و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و فشار خواهد گذشت اكنون بسته به میل توست كه كدام را اول و كدام را آخر قرار دهى.
مرد نیكوكار گفت: من شریك زندگى دارم كه باید با وى مشورت كنم. چون صبح شد به همسرش گفت: شب گذشته در خواب به من گفتند نیمى از عمر تو در وسعت و نعمت و نیم دیگر آن در سختى و تنگدستى خواهد گذشت اكنون بگو من كدام را مقدم بدارم؟
زن گفت: همان ناز و نعمت را در نیمه اول عمرت انتخاب كن.
مرد گفت: پذیرفتم.

بدین ترتیب مرد نصف اول عمرش را براى وسعت روزى انتخاب كرد. به دنبال آن دنیا از هر طرف بر او روى آورد ولى هر گاه نعمتى بر او مى رسید همسرش مى گفت از این اموال به خویشان خود و نیازمندان كمك كن و به همسایگان و برادرانت بده و بدین گونه هر گاه نعمتى به او مى رسید از نیازمندان دستگیرى نموده و به آنان یارى مى رساند و شكر نعمت را بجاى مى آورد تا اینكه نصف اول عمر ایشان در وسعت و نعمت گذشت و چون نصف دوم فرا رسید بار دیگر در خواب به او گفتند:
خداوند متعال به خاطر قدردانى از اعمال و رفتار تو كه در این مدت انجام دادى همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:  تا پایان عمرت در آسایش و نعمت زندگى كن. [
1 ]

پی نوشت ها:

-------------------------------------------------

1. نرم افزار نیش ها و نوش ها، سایت اسک دین دات کام.

مادر شوهر و سمّ

مادر شوهر و سمّ
دختری بعد از ازدواج نمی‌توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می‌کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد، همه به او شک خواهند کرد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می‌ریخت و با مهربانی به او می‌داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهترو بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی‌خواهد که بمیرد، خواهش می‌کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است. [ 1 ]
پی نوشت ها:
-------------------------------------------------
1.محمدحسین قدیری، ماهنامه خانه خوبان، ش 55، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

داستان یک طلبه عاشق (14)

عقد بخونیم یا نخونیم؟  ( راستی نظر شما چیه ؟ )
در یکی از حرم های اهل بیت علیهم السلام : قبل از زیارت خواستم آب بخورم  که حس کردم که دختری خیلی بهم نگاه میکنه
لیوان آبم رو تو سطل میندازم و اونم دنبالم راه میوفته. از پشت سر صدا میزنه حاج آقا سوال دارم.
کمی از آب خوری فاصله میگیرم و میگم بفرمایین :
میگه حاج آقا ببخشید چجوری میشه با یکی محرم شد؟
همین طورب که سرم پایینه و ضمنا حس میکنم که تک و توک افرادی که از کنارمون رد میشن دقت میکنن ببینن ما چی داریم میگیم ، بهش میگم که : خب اگه طرف دختر باشه اجازه پدر میخواد و اگر پدر نیست پدر بزرگ....



بعد میگه حاج آقا من خواهرم 50 روز قبل مرده الان بخوام محرم بشم عیبی نداره.؟ میگم نه.
بعد حس میکنم میخواد چیزی بگه و براش سخته ، سعی میکنم حرفشو بزارم سر زبونش... میگم خودتون میخواین محرم بشین ؟ میگه آره . میگم اجازه از پدرت باید داشته باشی ، پدرت زنده هست ؟ میگه آره زنده هست اما قربون مرده ها.
الان 90 سالشه و دیگه امروز فرداس که بمیره. میگم خب باید اجازه اون باشه. میگه اون از خداش هست من شوهر کنم و ... .
بعد میگه شما میتونی برامون صیغه اش رو بخونی؟

داستان هفتم : ﺑﻬﻠول ﻧّﺑﺎش (کفن دزد) + صوتی

ﭼﻬل داﺳﺗﺎن از ﻛﺳﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻧﻬﻛﺎر ﺑودﻩ اﻧد ﻛﻪ ﺑﺎ ﯾك ﺟرﻗﻪ دﺳت از ﺧﻼﻓﻬﺎى ﺧود ﺑرداﺷﺗﻪ و ﺗوﺑﻪ ﻛردﻩ اﻧد و ﻫر ﻛدام از اوﻟﯾﺎء ﺧدا ﺷدﻩ اﻧد:

داستان هفتم : ﺑﻬﻠول ﻧّﺑﺎش (کفن دزد)
در اﻣﺎﻟﻰ ﺷﯾﺦ ﺻدوق ﺻﻔﺣﻪ ﺑﯾﺳت و ﻫﻔت ﻧوﺷﺗﻪ ﺷدﻩ ﺑود :
ﻛﻪ ﯾك روز ﻣﻌﺎذ ﺑن ﺟﺑل در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﮔرﯾﻪ ﻣﻰ ﻛرد ﺑﻪ رﺳول اﻛرم )ص( وارد ﺷد و ﺳﻼم ﻛرد، ﺣﺿرت ﺑﻌد از ﺟواب ﺳﻼم ﻋﻠت ﮔرﯾﻪ اش را ﺟوﯾﺎ ﺷد . ﻣﻌﺎذ ﻋرض ﻛرد : ﯾﺎ رﺳول اﻟلّه ﺟواﻧﻰ رﻋﻧﺎ و ﺧوش اﻧدام ﺑﯾرون ﺧﺎﻧﻪ اﯾﺳﺗﺎد و ﻣﺎﻧﻧد زن ﺑﭼﻪ ﻣردﻩ ﮔرﯾﻪ ﻣﻰ ﻛﻧد و در اﻧﺗظﺎر اﺳت ﻛﻪ ﺷﻣﺎ ﺑﻪ او اﺟﺎزﻩ ورود دﻫﯾد ﺗﺎ ﺧدﻣت ﺷﻣﺎ ﺑرﺳد و ﻣﻧظرﻩ آن ﺟوان ﻫﻣﻪ را ﮔرﯾﺎن ﻧﻣودﻩ ، ﺣﺿرت اﺟﺎزﻩ ورود دادﻧد ﺟوان وارد ﺷد .



 ﺣﺿرت ﻓرﻣودﻧد : اى ﺟوان ﭼرا ﮔرﯾﻪ ﻣﻰ ﻛﻧﻰ ؟ ﺟوان ﮔﻔت : اى رﺳول ﺧدا ﮔﻧﺎﻫﻰ ﻣرﺗﻛب ﺷدﻩ ام ﻛﻪ اﮔر ﺧدا ﺑﺧواﻫد ﺑﻪ ﺑﻌﺿﻰ از آﻧﻬﺎ ﻣرا ﻣﺟﺎزات ﻛﻧد، ﺑﺎﯾﺳﺗﻰ ﻣرا ﺑﻪ آﺗش ﻗﻬر دوزﺧم ﺑرد و ﮔﻣﺎن ﻧﻣﻰ ﻛﻧم ﻛﻪ ﻫرﮔز ﻣورد ﺑﺧﺷش و آﻣرزش ﻗرار ﺑﮕﯾرم . ﺣﺿرت ﻓرﻣود : آﯾﺎ ﺷرك ﺑﻪ ﺧدا آوردﻩ اى ؟ ﮔﻔت ﻧﻪ . ﺣﺿرت ﻓرﻣود : ﻗﺗل ﻧﻔس ﻛردﻩ اى ؟ ﮔﻔت ﻧﻪ  . ﺣﺿرت ﻓرﻣود : ﺑﻧﺎﺑراﯾن ﺗوﺑﻪ ﻛن ﻛﻪ ﺧدا ﺗرا ﺧواﻫد ﺑﺧﺷﯾد و ﻟو ﺑزرﮔﻰ ﮔﻧﺎﻫﺎﻧت ﺑﻪ اﻧدازﻩ ﻛوﻫﻬﺎ ﻋظﯾم ﺑﺎﺷد.

ﮔﻔت : ﮔﻧﺎﻫﺎﻧم از آن ﻛوﻫﻬﺎى ﻋظﯾم ﺑزرﮔﺗر اﺳت . ﺣﺿرت ﻓرﻣود : 

داستان یک طلبه عاشق (13)

تفریحات اوایل ازدواج
تازه ازدواج کرده بودیم . قم که جای خاصی برای تفریح من نداشت. هیچ وقت چه اون زمانی که ملبس نبودم چه الان اوایل که قم اومده بودم فقط کوه خضر رو بلد بودم. سال چهارم هم فقط یه بار رفته بودم روستاهای اطراف قم. اونم اردویی.
گاهی دلم تنگ میشد و خانواده هایی رو که میدیدم با پدر و مادرشون نشستن کنار پارک غذا میخورن و شادی میکنن چقدر دلم برا خانواده ام تنگ میشد. اما هیچ وقت دیدن این مناظر منو از طلبگی پشیمون نمی کرد. لذت طلبگی برام فوق العاده بود.



یادمه فقط یه روز با دو سه تا از دوستان طلبه اونم بعد 4 - 5 سال طلبگی رفتیم تو یه پارک نیمه ساز و فوتبال بازی کردیم.
اون وقتا داخل شهر قم ذاتا جایی برا تفریح من نداشت و اگر هم داشت یا من بلد نبودم یا امکان رفتن به اونجا رو نداشتم. هر چند میگفتن اطراف قم خیلی زیباست اما من هیچ وقت نه ماشین داشتم و نه امکان رفتن به اونجا. اونم تنهایی.
اما حالا تازه ازدواج کرده بودم. نمیخواستم به بانو که تازه  ساکن قم شده، بد بگذره. دلم میخاست از زندگی طلبگی لذت ببره و چیزی از بقیه کمتر نداشته باشه

داستان یک طلبه عاشق (12)

اولین دعوایی که کردیم
تو همون خونه فسقلی بودیم. چند روز آخر هفته رو تصمیم گرفتم به طور جهادی کار کنم. از خرید خونه گرفته تا نصب بخاری و خرید میوه و نان و برنج و ... . منم تو خرید کردن کمی وسواس داشتم. برای هر جنسی خوب بازار رو میگشتم. خوب قیمت رو می پرسیدم و بهر حال خیلی وقت میزاشتم. البته الان اگر به اون زمان برگردم این کارو نمیکنم. کمی آسان تر میگیرم تا خیلی وقت تلف نشه.


بعد از دو سه روز کار و تلاش و با تنی خسته ، بعد از اذان مغرب بود که  اومدم خونه و خوشحال بودم که امشب حسابی میشینم پای درسم و عقب موندگی ها رو جبران میکردم.
از قضا اون شب تا اومدیم خونه بانو اومد جلو و گفت : حاج آقا تا ننشستی ی چیزی بهتون بگم ؟
بفرمایید.
من امروز حواسم نبود و لباس نجس انداختم تو لباسشویی . بعد هم لباس ها رو انداختم رو بند و ....  حالا چکار کنم ؟
تا اینو گفت انگار منو وصل کردن به پریز. هر چی فکر کردم چکار کنم هیچی به مغزم نرسید. یهو دستام شل شد و عرق کردم.

داستان ششم : عهد و پیمان با خدا

ﭼﻬل داﺳﺗﺎن از ﻛﺳﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻧﻬﻛﺎر ﺑودﻩ اﻧد ﻛﻪ ﺑﺎ ﯾك ﺟرﻗﻪ دﺳت از ﺧﻼﻓﻬﺎى ﺧود ﺑرداﺷﺗﻪ و ﺗوﺑﻪ ﻛردﻩ اﻧد و ﻫر ﻛدام از اوﻟﯾﺎء ﺧدا ﺷدﻩ اﻧد:

داستان ششم : عهد و پیمان با خدا
 در ﻛﺗﺎب ﻛﯾﻔر و ﻛردار ﺟﻠد 2 ﺧواﻧدم :
ﺟواﻧﻰ ﺑﺎ ﺧداى ﻣﺗﻌﺎل ﻋﻬد و ﭘﯾﻣﺎن ﺑﺳت ﻛﻪ ﺑﻪ دﻧﯾﺎ دل ﻧﺑﻧدد و ﺑﻪ زﯾورآﻻت آن ﻧﻧﮕرد ﭼون اﯾﻧﻬﺎ اﻧﺳﺎن را از ﯾﺎد ﺧدا ﺑﺎز ﻣﻰ دارد.
 روزى از ﺑﺎزارى ﻣﻰ ﮔذﺷت از ﺟﻠوى ﺟواﻫر ﻓروﺷﻰ رد ﻣﻰ ﺷد دﯾد ﻛﻪ ﻛﻣرﺑﻧدى مرصّع ﺑﻪ دُر ّ و ﺟواﻫر اﺳت ، از ﻋﻬد ﺧود ﻏﺎﻓل ﺷد و ﻧﮕﺎﻩ طوﻻﻧﻰ ﺑﻪ آن ﻛرد و از زﯾﺑﺎﺋﻰ و ﺣُﺳن آن ﺗﻌﺟب ﻧﻣود.



ﺻﺎﺣب ﺟواﻫر ﻓروﺷﻰ دﯾد ﻛﻪ آن ﺟوان ﺑﺎ دﻗت ﺗﻣﺎم ﺑﻪ آن ﻛﻣرﺑﻧد ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻰ ﻛﻧد دل از آن ﻧﻣﻰ ﺑرد ﻫﻣﯾﻧﻛﻪ آن ﺟوان ﻗدرى از در ﻣﻐﺎزﻩ ﺟواﻫر ﻓروﺷﻰ رد ﺷد ﺻﺎﺣب ﺟواﻫر ﻓروﺷﻰ ﻛﻣرﺑﻧد را در دﻛﺎن ﻧدﯾد ﻓورا از در ﻣﻐﺎزﻩ ﺑیرون آﻣد و ﺑﺎ ﺷﺗﺎب ﺗﻣﺎم ﺧود را ﺑﻪ ﺟوان رﺳﺎﻧﯾد و دﺳت او را ﮔرﻓت و ﮔﻔت اى ﻋّﯾﺎر ﺗو ﻛﻣرﺑﻧد را دزدﯾدى ﻣن از ﺗو دﺳت ﺑر ﻧﻣﻰ دارم ﺗﺎ ﻛﻣرﺑﻧد ﻣرا ﺑدﻫﻰ و ﻛﺷﺎن ﻛﺷﺎن او را ﺑﻪ ﻣﺣﺿر ﺣﺎﻛم آورد ﮔﻔت اى ﺣﺎﻛم اﯾن ﺟوان دزد اﺳت و ﻛﻣرﺑﻧد ﺟواﻫر ﻧﺷﺎن را رﺑودﻩ .

داستان یک طلبه عاشق (11)

آغاز زندگی مشترک !
روزهای اول زندگی خیلی جالبه. وقتی برای اولین بار میای خونه و خانومتون برا اولین بار جلو پات بلند میشه. بعد تو میری یه گوشه میشینی واون برات چایی میاره. یا مثلا خانوم نمیدونه شام چی بپزه.
تو هم آدم جدی باشی و خانوم هم تمام توانش رو گذاشته تا هنرش رو نشون شوهرش بده . هم میخاد خونه اش مرتب باشه و هم غذای خوب بپزه و هم لباسش بوی غذا نده. تنش بوی عرق نده. لباسهای آنچنانی هم بپوشه و از طرفی هم دلش برات تنگ شده. تا میای خونه میخاد بیاد پیشت بشینه و ... .



مرد هم میخاد مردانه و متین وارد خونه بشه. میخاد از زندگیش لذت ببره. این همه تلاش و دغدغه و گرفتاری برای آوردن یه خانوم خوب به خونه و جشن و سالن و ... و تلاش برای رسیدن به اون اما حالا میخاد از دیدن خانومش لذت ببره. و میخاد که همسرش بهش افتخار کنه. از طرفی هم بانو دلش برا پدر و مادرش تنگ میشه و تو باید جای خالی اونا رو پر کنی. و این راهی جز محبت کردن نداره.
تعداد کل صفحات ( 13 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...