تبلیغات
موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری - مطالب داستانهای واقعی زندگی
سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) تعداد پست ها: 456
  • سوره الفرقان تعداد پست ها: 4
  • سوره یاسین تعداد پست ها: 12
  • سوره الفاتحه تعداد پست ها: 376
  • سوره الرحمن تعداد پست ها: 4
  • سوره النصر تعداد پست ها: 89

نظر دوستان درباره قالب جدید وبلاگ چیه؟

آخرین نوشته ها، آرشیو و برچسب ها

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه قرآنی امام حسن مجتبی (ع) ساری میباشد

درباره سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی (ع) شهرستان ساری از سال 1386 تاکنون مشغول به فعالیت می باشد.که از سالیان گذشته جلسات این موسسه به صورت گردشی در منازل قرآن جویان برقرار بوده است. قرآن آموزان شامل فارغ التحصیلان دانشگاه، دانشجویان کارشناسی ارشد، کارشناسی، کاردانی و دانش آموزان ممتاز مقاطع راهنمایی و دبیرستان می باشند.
برنامه های کلاس موسسه که هر هفته چهارشنبه برگزار می شود شامل قرائت، تجوبد، تفسیر موضوعی قرآن، احکام و مسائل اخلاقی است که در نهایت با مجلس روضه و دعا به پایان میرسد.علاوه بر اینها فعالیتهای فوق برنامه از قبیل اردوهای زیارتی و سیاحتی و تفریحی نیز برقرار است.
هزینه شرکت در کلاسها رایگان می باشد.

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

چقدر در این دوره نیاز داریم به اینجور انسانها...



در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران، دکان غذاخوریی بود که بالای پیشخوان دکانش نوشته بود؛ "نسیه و پول دستی داده میشود، به قدر قوه..."


و هر وقت کودکانی که برای بردن غذا برای صاحبکارشان می آمدند، را می دید ... لقمه ای چرب و لذیذ از بهترین گوشت و کباب و ته دیگ زعفرانی درست میکرد و خود با دستانش بر دهان آنها میگذاشت و می گفت مبادا صاحبکارش به او از این غذا ندهد و او چشمش به این غذا بماند و من شرمنده خدا بشم...

او بهترین کاسب قرن حاج میرزا عابد نهاوندی بود معروف به "مرشدچلویی" پیر مردی بلند قامت با چهره ایی بسیار نورانی و خوشرو و با محاسنی سفید...
خدا رحمتش کنه...
چقدر در این دوره نیاز داریم به اینجور انسانها...

داستانهای واقعی زندگی : 6 - عشق و نفرت (انتخاب نادرست مشاور)

داستان ششم
تا سن 18 سالگی یك بار هم بابام منو نبوسیده بود، از موهایم تعریف نكرده و نازم را نكشیده بود. اینها همه باهم شده بودند بار سنگینی بر گردن من. درست مثل یه آدم گرسنه بودم كه با اشتهاء به یك لقمه نانی خشكی كه كسی می خورد نگاه می كند. هر وقت درفیلم یا زندگی خودم می دیدم پدری رابطه عاطفی خوبی با فرزندش دارد، قلبم در دستان سخت غصه ،فشرده می شده و شبنم اشكم سرازیر.



وقتی از مدرسه بیرون می آمدم و می دیدم كه همكلاسی من بدو بدو به طرف پدرش می رود و با لبخند همدیگر را ملاقات می كنند، حالم گرفته می شود. گاهی تو خونه وقتی به پدرم كه فاصله سنّی اش با من زیاد است، نگاه می كنم ناخودآگاه ، رگبار مسلسل ناسزا را در دلم به او می بندم كه چرا در پیری هوس فرزند كردید و من را از باران عشق تان بی نصیب. عجب بیابان لم یزرعی است زمین رابطه من با پدرم، امید هیچ گلِ تبسم، شكوفه‌ی مهرورزی، نسیم تحسین و غنچه بوسه در آن نیست.

به یاد شهید محمد جهان آرا

جهان آرا با علی رفته بود شناسایی،با دوربین منتطقه رو دید می زد.
علی یکباره گفت:عراقی های پدر سوخته،محمد چشم از دوربین برداشت،نگاهش کرد و گفت:

فحش نده،رزمنده ی اسلام نباید توهین کنه.
حضرت علی(ع) میگه اصلا به دشمنتون هم فحش ندید.



خلاصه ای از زندگینامه سردار شهید علیرضا نوری (ساری) به صورت PDF

خلاصه ای از زندگی نامه سردار رشید اسلام جانباز شهید مهندس علیرضا نوری
شهید ملی کشور از خطه ساری(قائم مقام فرماندهی لشکر27 محمد رسول الله (ص))

شهیدی که در سردخانه زنده شد و سرانجام شهید شد!


"برای دریافت متن روی آیکون زیر کلیک بفرمایید"



داستانهای واقعی زندگی : 5 - بیماری روانی، اژدهای چندسر (انتخاب نادرست در مشکلات زندگی)

داستان پنجم
مگر من چند سالمه كه باید جرعه های تلخ كامی را یكی پس از دیگری سر بكشم؟ چند بهار از عمرم سپری شده است كه باید همه هستی ام را در خزان مشكلات بر باد دهم؟ فكر نكنم هیچ كسی بدبخت تر از من در دنیا باشد، همه از بی كسی می رنجند ولی كار به كجا رسیده كه آن را بهشت خودم می دانم. سال هاست كه مادرم از پدرم جدا شده است و من كه دختری 17 ساله هستم با كورانی از مشكلات پدرم مواجه شده ام.


درخت مشكلات او ریشه هاش بسیار عمیق است و جوانه ها و شاخه هایش یكی پس از دیگری رشد می كنند. مشكل پدرم مانند كشتی شكسته ای است كه لحظه لحظه از درزهایش آب به درونش نفوذ می كند و بالاخره من هم با خود به زیر می كشد.
ای كاش پدرم پایش شكسته بود. نه، كاش معلول ویلچری بود تا من می توانستم لا اقل قسمتی از كوه دردم را به نمایش بگذارم، بیماری روانی او اژدهای چند سری است كه هرسرش را كه قطع كردم باز هم سرهای زیادی داشت و ناباورانه می دیدم كه به جایش چند سر دیگر هم در می آورد. خدا پدر مشكل جسمی را بیامرزد.

داستانهای واقعی زندگی : 4 - شوک معنوی (ارزش و اهمیت انتخاب همسر دیندار)

داستان چهارم
مادرم فرد مذهبی ای بود و دلش می خواست من رو هم مثل خودش تربیت كند . من تا قبل از دانشگاه به قول مادرم دختر خوبی بودم اما وقتی وارد دانشگاه شدم سیل شبهات و سئوال های بی پاسخ كه گاهی با ریشخند برخی از اساتید مطرح می شد به زمین ذهنم وارد شد. شبهات مانند زنجیر دست و پاهای فكر و قلبم را بستند.


نسبت به نمازهایم كه هر روز می خواندم سست شدم و حجاب برایم مسخره و دست پاگیر به حساب می آمد. گاهی هم به دخترانی كه حجاب داشتند برای گرم شدن بزم دوستانه خودمان، گوشه كنایه می زدیم. قبلاً یك تار مویم را مرد بیگانه ای ندیده بود، اما دیگه موهای هفت رنگم در ویترین سرم جلوه نمایی می كردند و این را حق آزادی خود می دانستم آزادی ای كه سر آن عزیزترین كسانم را براش از خودم دلخور كرده بودم آخه برادر بزرگ و غیرتی من آخرین بار با چشمانی اشكبار از من جدا شد.
مادرم خیلی از كارم حرص می خورد امّا قدرت و نفوذ دانشگاه و همكلاسی ها بر گفتار و قصه ها و قهرها و وعده های اهل خانواده غلبه داشت. شعار من تو خونه شده بود موسی به دینش، عیسی به دینش، 

داستانهای واقعی زندگی : 3- سکه های استعداد (ازدواج)

داستان سوم
هنوز خواهر كوچكم در جوش و خروش عروسك بازی ها و شادی های كودكانه اش بود كه مادرم برای همیشه، زیر لحاف سنگین زمین آرمید . با رفتن بهار زندگی مون ، زمستون مشكلاتمون شروع شد. اما خدای خوب نذاشت آنفولانزای بی كسی و تنهایی ما رو هلاك كنه و نفسمون رو بگیره چون فامیل خوبی نصیبمون كرده بود، با این حال گاهی كه در كوچه رد می شدم و می دیدم مادری موهای دختركش را بافته و دستش را گرفته و در حال عبور هستند ، بیشتر، جگرم برای خواهر می سوخت و باد رشك و باران اشك حالم را می گرفت.

               
دفتر ایام با همه تلخی و شیرینی اش ورق می خورد و ورق می خورد. وقتی چشم باز كردم متوجه شدم كه دبیرستانم رو به پایان است و چیزی نگذشت كه با تمام شدن دبیرستان با همه دوستان ایام تحصیل خداحافظی كردم . در زندگی ما كار و بار تمومی نداشت. مجبور بودم غذا درست كنم جارو كنم و ظرف بشویم و از خواهر كوچكم هم نگهداری كنم. نمی خواستم خواهر طعم بی مادری رو احساس كنه به همین دلیل از هر كار و مهری براش كم نمی ذاشتم.

ماجرای مردی که همسرش او را خوشبخت کرد

در زمان بنی اسرائیل مرد درستکاری بود که همسری مهربان و پرهیزگار داشت. شبی در خواب دید که به او خبر دادند عمر تو تا فلان زمان است و مقدار عمر او را به او گفتند؛

سپس به او گفتند که خداوند به تو اختیار داده است
در یک نیمه عمر خود ، در رفاه و آسایش زندگی کنی
و نیمه دیگر عمرت را برای تو سختی و تنگدستی مقدر فرموده است.

حال این اختیار با توست که نیمه اول را در نعمت و خوشی روزگار بگذرانی یا نیمه دوم را.

مرد که همسرش را بسیار دوست می داشت و به ایمان و فراست او ایمان داشت ، گفت: من زن بسیار خوبی دارم و می خواهم در این باره با او مشورت کنم و سپس پاسخ شما را خواهم داد. درخواست او قبول شد.

مرد در روز بعد این ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. همسرش به او گفت: از خداوند بخواه که نیمه اول را برایت خیر و خوشی و نعمت قرار دهد. شاید برای نیمه دوم هم ، مورد رحمت او قرار بگیریم و نعمت خود را بر ما تمام کند. مرد پذیرفت و شب بعد ، همان شخص به خواب او آمد تا پاسخ مرد را دریافت کند.

مرد به او پاسخ داد : میخواهم نیمه اول عمر خود را در عافیت و نعمت باشم. از او پذیرفتند.

از آن به بعد ، دنیا به او رو کرد و نعمت و خیر و خوشی زندگی او را فرا گرفت.
همسر مرد به او گفت: به فامیل و نیازمند کمک کن . به همسایه و برادرت خدمت کن و بخشش نما .
به همین ترتیب روزگار بر آنها گذشت تا نیمه اول عمر او به پایان رسید.

پس از آن ، مرد دوباره آن شخص را به خواب دید که به او می گوید:

 خداوند سعی و شکرگزاری تو را پذیرفت
 و از تو تشکر نمود
و به جای سختی و تنگدستی
برای تو نعمت و فراوانی و ثروت را تا آخر عمرت مقدر فرمود.


راوی این داستان ، حضرت امام موسی کاظم علیه السلام است. (بحارالانوار، ج 14، صفحه 491)


زن با ایمان و عاقل ، نعمتی است
 که مرد دانا باید قدرش را بداند و با رفتارهای نسنجیده و ناسپاسی ،
 پیشرفت و خوشبختی زندگی اش را به مخاطره نیندازد.

داستانهای واقعی زندگی : 2- عصای زندگی (روابط همسران)

نمی دونم چرا زندگی همه مشكلاتش را تو كوله پشتی تقدیر من ریخته بود. كمرم زیر بارش خم شده بود. تو خونه ی ما انگاری همه با هم قهر بودن. و من كه بچه آخر بودم به هیچ یك از برادر و خواهرانم تناسب سنی نداشتم . پدر و مادر پیرم هم حسابی شكسته شده بودند به جای آن كه من به آنها تكیه كنم، امید ایام پیری شان شده بودم.



خانواده شلوغی داشتیم من از كودكی به كار كردن عادت كرده بود. با هركسی كه آشنا بودم اهل درس و بحث نبودند و منو مثل آهن ربا به طرف خود می كشیدند و موفق هم شدند؛ بنابراین درس زیادی نتوانستم بخونم.

بعد از سربازی حیرون بودم. تو جمع خانوادگی احساس خوبی نداشتم چون همه تو خونه ما جفتی داشتند كه در غم و خوشی شون با هم بودن ، به جز من. فكر پیدا كردن شریك زندگی مثل كبوتری شده بود كه همیشه لب بوم ذهنم می نشست. یه روز یكی از دوستان به شوخی گفت چرا با خواهر محمد؛ یكی از دوستان مان ازدواج نمی كنی. حرف او هنوز تموم نشده بود كه من با عجله گفتم مگر محمد خواهر دارد؟!

داستانهای واقعی زندگی : 1- چوب اعتماد (خیانت همسر)

تأمل کنیم:
1- تو مشکلات باید چه کار کنیم؟
2- به کسی که اهل خیانته میشه اعتماد کنیم؟
3- اگه گناه کردیم راه بازگشته بازه؟
4- آیا آدم ها را راحت میشه شناخت و بهشون اعتماد کرد؟
5- مرز محرم و نامحرم برای زندگی ما فایده ای هم داره؟


تا توانی می گریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند
یار بد بر جان و بر ایمان زند
سال ها بود مادرم را از دست داده بودم و با پدر پیرم زندگی می كردم تا این بخت در خانه ما را زد شور و شعف خانه ما و از همه مهم تر چشمای بابای پیرم را بهاری كرد و من نیمه گشده خودم را كه خدا برایم فرستاده بود پیدا كردم. او واقعا هدیه خدا بود همان چیزی كه می خواستم. همان كسی كه شب ها در خواب و روزها در خیالپردازی های ام دنبالش بود.
زندگی ما شروع شد همه چیز به خوبی می گذشت تا این كه غول مشكلات