سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) تعداد پست ها: 456
  • سوره الفرقان تعداد پست ها: 4
  • سوره یاسین تعداد پست ها: 12
  • سوره الفاتحه تعداد پست ها: 376
  • سوره الرحمن تعداد پست ها: 4
  • سوره النصر تعداد پست ها: 89

نظر دوستان درباره قالب جدید وبلاگ چیه؟

آخرین نوشته ها، آرشیو و برچسب ها

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

درباره سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی (ع) شهرستان ساری از سال 1386 تاکنون مشغول به فعالیت می باشد.که از سالیان گذشته جلسات این موسسه به صورت گردشی در منازل قرآن جویان برقرار بوده است. قرآن آموزان شامل فارغ التحصیلان دانشگاه، دانشجویان کارشناسی ارشد، کارشناسی، کاردانی و دانش آموزان ممتاز مقاطع راهنمایی و دبیرستان می باشند.
برنامه های کلاس موسسه که هر هفته چهارشنبه برگزار می شود شامل قرائت، تجوبد، تفسیر موضوعی قرآن، احکام و مسائل اخلاقی است که در نهایت با مجلس روضه و دعا به پایان میرسد.علاوه بر اینها فعالیتهای فوق برنامه از قبیل اردوهای زیارتی و سیاحتی و تفریحی نیز برقرار است.
هزینه شرکت در کلاسها رایگان می باشد.

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

موسسه قرآنی امام حسن مجتبی(ع) ساری

داستان یک طلبه عاشق (16)

خاطره حاج آقا از برخورد با مردم
این که خیلی ها خاطره ای از یک روحانی ندارن ، به نظر من نشونه یه عیب بزرگ جامعه هست. اونم این که خیلی از مردم اصلا رابطه ای با روحانی ندارن که بخوان از اون خاطره ای داشته باشن. یکی از اونا خاناوده خود ما بود که وقتی من طلبه شدم ، خیلی در کارها و رفتار من دقت میکردن. وقتی معمم شدم زن و مرد خانواده ما دوست داشتن ببینن این لباس چجور لباسیه؟ چند تا جیب داره؟ دکمه اش کجاس؟
 


مادر بزرگم فکر میکرد طلبه شدن یعنی خادم امامزاده شدن. یکی دیگه شون به طلبه میگفت طلاب. بعد به من میگفت : تو طلاب شدی؟
یا مثلا یه بار مادرم دور از چشم من قبام رو پوشید ببینه چجوریه ؟
یا وقتی میخواستم عمامه بپیچم خیلی بهم نگاه میکردن تا ببینن اصلا چجوری اینو میبندن؟
میدونم که خیلی از شماهام ندیدین. خب علتش واضحه. چون خیلی از ماها اصلا رابطه ای با یه کارشناس دینی نداریم و بعد از اون خیلی از ماها دوست نداریم و خوشمون نمیاد که همچین رابطه ای داشته باشیم. ( البته بعضی ها )
اما اونهایی هم که میگن من هیچ خاطره خوبی ندارم ، معمولا ( نه همه ) معمولا برخورد این طور افراد با روحانی ها از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمیکنه.
اما حالا بزارین یه خاطره جالب براتون بگم از برخورد یه روحانی با یه خانواده :

داستان یک طلبه عاشق (15)

حاجی به کوه و بیابان رفته بود یه جایی مثل اورست !!! + عکس
در یکی از استانهای کشور ، بعد از چند ساعت رانندگی سخت ، و با عجله و با دهان روزه تو جاده های سربالایی و صعب العبور که باید شهادتین خودت رو بخونی میرسی به مناطقی که  دو سه سال بیشتر نیست که روحانی میاد اینجا. همون طوری که تو عکس میبینید این روستا بالای کوه هست و از بالادست خیلی منظره جالبی داره. آدم یاد فتح اورست می افته. فقط کمی ابر و برف کم داره.
من با ماشین شخصی اومدم اینجا. هیچ اداره ای نگفت که ماشین ما برای سر کسی در اختیار شما. یا حتی سراغ نگرفتن تو که میری اینجا مسلمونی یا کافر ؟ نکنه مبلغ بهایی ها باشی ؟ اصلا میری چی میگی. البته اینها مثلا مربوط به دولت احمدی نژاد بود که مثلا دولت اسلامیه. دولت خاتمی که گاهی مانع تبلیغات دینی هم میشد. ( حس میکردم تبلیغ دین رو به ضرر خودشون میدونن ) حالا بی خیال مباحث سیاسی. ضمنا این منطقه مسئولین خوبی داره. از انصاف خارج نشم ولی خب توقع بیشتری هست.

مردم اینجا دزدی و ... رو افتخار خودشون میدونن ،  اینجا خشخاش (تریاک) کشت میشه ، یکی دو سالی هست که نیرو انتظامی میاد اینجا اردو میزنه تا کسی تریاک کشت نکنه.

داستان یک طلبه عاشق (14)

عقد بخونیم یا نخونیم؟  ( راستی نظر شما چیه ؟ )
در یکی از حرم های اهل بیت علیهم السلام : قبل از زیارت خواستم آب بخورم  که حس کردم که دختری خیلی بهم نگاه میکنه
لیوان آبم رو تو سطل میندازم و اونم دنبالم راه میوفته. از پشت سر صدا میزنه حاج آقا سوال دارم.
کمی از آب خوری فاصله میگیرم و میگم بفرمایین :
میگه حاج آقا ببخشید چجوری میشه با یکی محرم شد؟
همین طورب که سرم پایینه و ضمنا حس میکنم که تک و توک افرادی که از کنارمون رد میشن دقت میکنن ببینن ما چی داریم میگیم ، بهش میگم که : خب اگه طرف دختر باشه اجازه پدر میخواد و اگر پدر نیست پدر بزرگ....



بعد میگه حاج آقا من خواهرم 50 روز قبل مرده الان بخوام محرم بشم عیبی نداره.؟ میگم نه.
بعد حس میکنم میخواد چیزی بگه و براش سخته ، سعی میکنم حرفشو بزارم سر زبونش... میگم خودتون میخواین محرم بشین ؟ میگه آره . میگم اجازه از پدرت باید داشته باشی ، پدرت زنده هست ؟ میگه آره زنده هست اما قربون مرده ها.
الان 90 سالشه و دیگه امروز فرداس که بمیره. میگم خب باید اجازه اون باشه. میگه اون از خداش هست من شوهر کنم و ... .
بعد میگه شما میتونی برامون صیغه اش رو بخونی؟

داستان یک طلبه عاشق (13)

تفریحات اوایل ازدواج
تازه ازدواج کرده بودیم . قم که جای خاصی برای تفریح من نداشت. هیچ وقت چه اون زمانی که ملبس نبودم چه الان اوایل که قم اومده بودم فقط کوه خضر رو بلد بودم. سال چهارم هم فقط یه بار رفته بودم روستاهای اطراف قم. اونم اردویی.
گاهی دلم تنگ میشد و خانواده هایی رو که میدیدم با پدر و مادرشون نشستن کنار پارک غذا میخورن و شادی میکنن چقدر دلم برا خانواده ام تنگ میشد. اما هیچ وقت دیدن این مناظر منو از طلبگی پشیمون نمی کرد. لذت طلبگی برام فوق العاده بود.



یادمه فقط یه روز با دو سه تا از دوستان طلبه اونم بعد 4 - 5 سال طلبگی رفتیم تو یه پارک نیمه ساز و فوتبال بازی کردیم.
اون وقتا داخل شهر قم ذاتا جایی برا تفریح من نداشت و اگر هم داشت یا من بلد نبودم یا امکان رفتن به اونجا رو نداشتم. هر چند میگفتن اطراف قم خیلی زیباست اما من هیچ وقت نه ماشین داشتم و نه امکان رفتن به اونجا. اونم تنهایی.
اما حالا تازه ازدواج کرده بودم. نمیخواستم به بانو که تازه  ساکن قم شده، بد بگذره. دلم میخاست از زندگی طلبگی لذت ببره و چیزی از بقیه کمتر نداشته باشه

داستان یک طلبه عاشق (12)

اولین دعوایی که کردیم
تو همون خونه فسقلی بودیم. چند روز آخر هفته رو تصمیم گرفتم به طور جهادی کار کنم. از خرید خونه گرفته تا نصب بخاری و خرید میوه و نان و برنج و ... . منم تو خرید کردن کمی وسواس داشتم. برای هر جنسی خوب بازار رو میگشتم. خوب قیمت رو می پرسیدم و بهر حال خیلی وقت میزاشتم. البته الان اگر به اون زمان برگردم این کارو نمیکنم. کمی آسان تر میگیرم تا خیلی وقت تلف نشه.


بعد از دو سه روز کار و تلاش و با تنی خسته ، بعد از اذان مغرب بود که  اومدم خونه و خوشحال بودم که امشب حسابی میشینم پای درسم و عقب موندگی ها رو جبران میکردم.
از قضا اون شب تا اومدیم خونه بانو اومد جلو و گفت : حاج آقا تا ننشستی ی چیزی بهتون بگم ؟
بفرمایید.
من امروز حواسم نبود و لباس نجس انداختم تو لباسشویی . بعد هم لباس ها رو انداختم رو بند و ....  حالا چکار کنم ؟
تا اینو گفت انگار منو وصل کردن به پریز. هر چی فکر کردم چکار کنم هیچی به مغزم نرسید. یهو دستام شل شد و عرق کردم.

داستان یک طلبه عاشق (11)

آغاز زندگی مشترک !
روزهای اول زندگی خیلی جالبه. وقتی برای اولین بار میای خونه و خانومتون برا اولین بار جلو پات بلند میشه. بعد تو میری یه گوشه میشینی واون برات چایی میاره. یا مثلا خانوم نمیدونه شام چی بپزه.
تو هم آدم جدی باشی و خانوم هم تمام توانش رو گذاشته تا هنرش رو نشون شوهرش بده . هم میخاد خونه اش مرتب باشه و هم غذای خوب بپزه و هم لباسش بوی غذا نده. تنش بوی عرق نده. لباسهای آنچنانی هم بپوشه و از طرفی هم دلش برات تنگ شده. تا میای خونه میخاد بیاد پیشت بشینه و ... .



مرد هم میخاد مردانه و متین وارد خونه بشه. میخاد از زندگیش لذت ببره. این همه تلاش و دغدغه و گرفتاری برای آوردن یه خانوم خوب به خونه و جشن و سالن و ... و تلاش برای رسیدن به اون اما حالا میخاد از دیدن خانومش لذت ببره. و میخاد که همسرش بهش افتخار کنه. از طرفی هم بانو دلش برا پدر و مادرش تنگ میشه و تو باید جای خالی اونا رو پر کنی. و این راهی جز محبت کردن نداره.

داستان یک طلبه عاشق (10)

شب عروسی 2
من دلم نمیخواست عروسی چندان یخ و بی روح باشه. بهر حال باید بشه بهش گفت عروسی.
اما میدونم که طرف زنونه بعضی ها شعر های سنتی خوندن و بعضی ها دست زدن اما خبری از رقص نبوده. این اولین عروسی کاملا مذهبی و شاد تو فامیل ما بوده و تا هنوز هم  رو دستش نیومده و شاید به این زودی ها هم نیاد.
تو هر عروسی که به خانوما خوش بگذره اون عروسی ، خیلی سر زبون می افته . وقتی مراسم تموم شد جلو درب سالن که میخاستم بانو رو سوار ماشین کنم در میون جماعت بزرگی از زنان فامیل دو طرف گیر افتادم. همه تبریک میگفتن و من هم سعی میکردم با روی خوش و خندان از همه تشکر کنم. بعضی از عمه هام اشک تو چشمشون جمع شده بود ، و همین طور دختر عمو ها و ... .


صحنه ی جالبی بود. همون جا برای اولین بار حس کردم که چقدر زنها دوست دارن شوهرشون مذهبی و پاک باشه. با دختر عمه ها و دختر خاله هایی سلام علیک کردم که وقتی بچه بودیم سر به سرمون میزاشتن و میگفتن فلانی میخای زهرا رو بهت بدیم ؟ میخای فلانی رو بهت بدیم ؟ و ....
تبعا اون ها هم این خاطره ها تو ذهنشون مونده بود و همون طوری که اینها برای من یادآوری میشد برای اونها هم حتما یادآوری میشد حالا که رو در روی هم تبریک و تشکر تحویل هم میدادیم ، تو دلم میگفتم ببین دست تقدیر چطور بافته های ما رو پنبه میکنه . زن عمو چه آرزو ها داشته ، شاید مطمئن بوده که من دامادش میشم اما وقتی رفتم حوزه دیگه قید همه چیز رو زدن. دختر بی دختر. اما حالا گریشون گرفته و شاید پشیمون شدن.

داستان یک طلبه عاشق (9)

شب عروسی 1

آخرای تابستون فصل عروسی هاست و از چند ماه قبل باید سالن عروسی رو رزرو کرد و الا تو اون فصل مخصوصا که همزمان با ماه شعبان هم باشه ،سالن خالی پیدا نمیشه.
اما حالا من سه هفته قبل از عروسی میخواستم دنبال سالن بگردم. راستش در حالت عادی هم نمیشه سالن اونم سه هفته قبل از عروسی پیدا کرد چه برسه به ماه شهریور و این فصل سال.

     
یه شب نشستم حساب کردم دیدم چیزی حدود 550 - 600 تا هم مهمون دارم. فامیل ما خود بخود بزرگ بود اما خب دوستان و آشناها هم به این تعداد افزوده میشد. اصلا دلم نمیخواست بعدا بهم بگن : حاج آقا خسیس بازی در آورد ما رو برا عروسیش دعوت نکرد.
تبعا این همه مهمون هم تو یه سالن معمولی جا نمیشد. ضمن اینکه نمیخواستم تجملی باشه اما نمیخواستم بی کلاس هم باشه.
خودم تنهایی باید میرفتم دنبال سالن. فکر کن یه آدم 23 ساله که هر از بر تشخیص نمیده خودش تنهایی باید اینکار ها رو بکنه. آدم که نمیتونه به باباش یا عموش بگه برو برام سالن پیدا کن. کار دست خودم رو می بوسید.

داستان یک طلبه عاشق (8)

دوران نامزدی
از بچگی خیلی چیزها درباره دوران نامزدی شنیده ایم. آدمی که حواسش پرت هست میگن : مثل آدم نامزد دار هست و واقعا هم روزهای نامزدی روزهای شیرینی هست.
دورانی که آدم با کمترین مسئولیت جدیدترین و البته شیرین ترین لذت های عالم رو تجربه میکنه. دو عشق پاک و دو پرنده عاشق و از خود گذشته. فقط کمی شانس میخواد که البته غالب افراد این شانس رو دارن.

            
من هم مستثنی از این قاعده نبودم که هیچ تازه بهره ی بیشتری هم داشتم. اول از همه بخاطر اینکه تا اون روز نه دستم به زن نامحرمی خورده بود و نه چندان با نامحرم هم کلام شده بودم. به همین خاطر انگار به چیزی رسیده بودم که تا حالا حتی کمترین تجربه ای درباره اش نداشتم.
و از اونجا که میخواستم خودم رو در طلبگی ثابت کنم تا فردا فکر نکنن طلبه ها فلان و بهمان ، سعی میکردم بیشترین تلاشم رو بکنم. اگه لازم بود پول خرج میکردم و ... .

داستان یک طلبه عاشق (7)

چرا زیاد حرف میزدم؟
شنیده بودم که وقتی مردی ازدواج میکنه ، در یک سال اول خانومش نهایت حرف شنوی رو از شوهرش داره ، و شوهرش میتونه در این یک سال هر طوری که خواست خانومش رو با خودش هماهنگ کنه.
حالا بستگی به این داره که اون مرد چقدر عرضه داشته باشه که بتونه روی افکار و رفتار خانومش کار کنه.
شاید این تاثیر پذیری بخاطر عشق سرشار زن در سال اول زندگی باشه که حاضره همه جوره برا شوهرش فداکاری کنه اما این حالت به تدریج کم میشه.
به همین خاطر بود که روزهای اول سعی میکردم زیاد با اون درباره مسائل زندگی ایده ها و آرمان هام حرف بزنم.

    
مثلا میگفتم: ببین : ما سرباز امام زمان عج هستیم. باید الگو باشیم. اگر ما مکروه انجام بدیم مردم حرام انجام میدن. مردم به کارهای ما دقت میکنن. ... ما باید خیلی با  اخلاق خوب  با مردم رفتار کنیم. براش میگفتم که اگه یه وقت کسی حرف تندی بهت زد نباید ناراحت بشی. مثل پیامبر خدا که خاکستر رو سرش میریختن ، درباره تجملات میگفتم درباره وعده های الهی درباره ارزش درس خوندن و درباره اینکه بالاخره بهترین جای دنیا حوزه هست و ... .
 جوری باهاش حرف میزدم که شدیدا از انتخابی که کرده خوشحال باشه و اون رو برای همراهی با خودم و مشکلات احتمالی آماده میکردم. اون از حرف های من خیلی لذت می برد.
 ضمنا  سه تا انگیزه دیگه هم از زیاد حرف زدن داشتم :

داستان یک طلبه عاشق (6)

خواستگاری و تعیین مهریه
آزمایش خون انجام شد، تو سالن آزمایش خون چه چهره هایی نشسته بودند. انگار بعضی ها حتی مانتو را هم فراموش کرده بودند بپوشند. ماندن در آن فضا کمی سخت بود. خانوم و مادرم کنار در یکی از اتاق ها منتظر بودند. قبلا شنیده بودند که در اتاق مردان آقایی ناظر بر اعمال و رفتار آزمایش دهنده هست اما ظاهرا در اتاقی که من رفتم از هیچ نظارتی خبری نبود. احتمالا خود آقای ناظر از اینکه بر کارهای یک روحانی نظارت کند خجالت کشیده و یا اعتماد کرده و چشمش را بسته.
             
از فضایی که کلهم اجمعین زن و شوهر جوان و دم بخت با آرایش های آنچنانی بودند بیرون اومدیم و هر کسی راه خونه خودش رو پیش گرفت. مدتی بعد قرار شد شبی به خونشون بریم حرف های ابتدایی بین دو خانواده مطرح بشه.
شب موعود فرا رسید. من پدر و مادر و یکی دیگه از اقوام به خونه دختر خانوم رفتیم.

داستان یک طلبه عاشق (5)

گفتگو با همسر آینده
بالاخره به خونه دختر خانوم رفتیم. همراه پدر و مادر. پدر بیشتر نقش همراه  رو بازی میکرد و یه جوری مجبور به این کار بود. اون همیشه از تعهد مالی فرار میکرد و به همین خاطر تو این مساله خودشو عقب میکشید.
قرار شد با دختر خانوم تو یه اتاق دیگه صحبت کینم. مشغول صحبت شدیم اما من اصلا نتونستم چهره ایشون رو ببینم. اصلا اصلا اصلا.
حدود یک ماه بعد هم دوباره خونه دختر خانوم رفتیم و قرار شد مجددا با هم صحبت کنیم. علت فاصله زیاد بین دو جلسه هم چند چیز بود : اول اینکه من باید از قم بلند میشدم میرفتم یه شهر دیگه . دوم : بین دو جلسه ایام عید و ... واقع شد.

              
بهر حال کلا سه جلسه با دختر خانوم صحبت کردم. اما  تو هیچ کدوم از این جلسات نتونستم چهره ایشون رو ببینم. هم خودم نمیتونستم تو چهره ایشون نگاه کنم و هم ایشون خیلی رو گرفته بودند. از مادرم می پرسیدم چه شکلیه و ایشون هم مرتبا تعریف میکرد البته من حس میکردم که دارن مبالغه میکنن و از باب اینکه :" کی دخترش رو میده به آخوند ؟ بهانه نگیر و همینو بردار تا از دستت نرفته " سعی میکرد به من بقبولونه که خوشکل  هست ، البته شما هیچ وقت همچین کاری برا بچه هاتون نکنید ، و بهتره بهش یاد بدین تو همچین جلسه ای خیلی منطقی به دختر خانوم بگین بی زحمت یه کم چادرتون رو باز بزارین و اجازه بدین من شما رو ببینم. کاری که من نکردم و شانس آوردم که بهر حال دختر زشتی نبود.
 این جلسات نکات فراوان و بسیار جالبی هم داشت که  نمیتونم همه اش رو بگم.

داستان یک طلبه عاشق (4)

اقدامات ازدواجی
حالا تصمیم به ازدواج داشتیم در حالی که سه چهار بهار از بیست سالگی رو گذرونده بودیم. بعضی از فامیل که پسر هم سن و سال من داشتن به کنایه میگفتن : هنوز کوچیک هستی و ازدواج برات زوده.
بعضی ها هم به صراحت میگفتن که ازدواج که فقط شهوت نیست و تو فکر میکنی ازدواج فقط یعنی هوس ؟ ( خب منم این حرف رو قبول داشتم اما کی میگه که من فقط بخاطر شهوت میخوام ازدواج کنم ؟ من واقعا میخواستم زندگی کنم. )

             
تبعا نقل محفل گفتگوی خانوادگی شده بودم. همه جا حرف از من بود. دخترای فامیل که بعضی هاشون از من بزرگتر بودن تعجب میکردن که چطور این بچه طلبه جرات ازدواج داره. اما من که 6 سال بود روی پای خودم ایستاده بودم این حرفها اصلا به چشمم نمیومد و کار خودم رو میکردم.
مادر به جاهای مختلف برا پیدا کردن دختر سر میزد اما نمیتونست مورد مناسبی رو پیدا کنه. حالا یک سالی میشد که دخترا رو زیر نظر داشت. گاهی هم وعده های تو خالی میداد که من ایشالله تا دو ماه دیگه تو رو سر سفره عقد مینشونم..
پدر کلا بیخیال من بود و انگار که ما پدر نداریم. اون روزها با هم رابطه خوبی نداشتیم. فقط در حد سلام علیک... " اخه اون منو قبول نداشت و خیلی این برای من سخت بود که تو همچین سنی و تو همچین موقعیتی پدر پشت منو خالی کنه. چقدر اونروزها دلم پدر میخواست.

اولین ملاقات با پدر زن آینده

داستان یک طلبه عاشق (3)

حاج آقا و دختران فامیل

ابتدا
اینجا رو بخونید +++ .
در اونجا مشکلاتی که در جمع های فامیلی مردونه رو داشتم نوشتم.
مشکل با با جماعت نسوان هم به شکل دیگه ای بود. زنهای فامیل ما معمولا پوشیده هستند اما فکر کنید تو یه جمع نشستین که خانوما با آستین کوتاه معمولی هستند. یا مثلا دخترا میخوان با یه شلوار تنگ جلو شما بچرخن.
اگر بشینم تو جمع میگن : ببین اینم آخوند. خودش نشسته تو جمعی که ... ! بعد خودش به مردم میگه امر به معروف ! بعد خودش میگه حیای چشم !
اگر هم بلند بشم از جمعشون بیام بیرون : خب کجا برم ؟ برم کنار خیابون بخوابم ؟ تازه وقتایی هم که بلند میشدم میگفتن : فلانی روابط عمومی بلد نیست. مگه ما غریبه هستیم ؟ چرا فلانی ما رو تحویل نمیگیره ؟ یا مثلا میگن چقدر خجالتیه . چقدر سخت گیره ! اما حاضر نبودن به خودشون بگن : چرا ما یه ذره حریم ها رو نگه نمیداریم ؟ چرا بجای این شلوار تنگ که همه جای آدم رو قلمبه نشون میده نمیریم یه لباس مناسب بپوشیم ؟

                    

البته بی انصافی نباشه که معمولا خیلی ها بیشتر جلو من رعایت میکردن اما بعضی ها هم میخواستن کاری کنن که همه چیز برا من عادی بشه. اما من با خودم میگفتم : حاجی ببین رضایت خدا در چیه ؟ خدا راضیه تو به ساق دست زن نامحرم نگاه کنی ؟ تو حالا پرچمدار دین هستی. اگه تو جمع اینا بشینی آبرو دین میره. پاشو حاجی . پاشو دل امام زمانت رو خوشحال کن.

داستان یک طلبه عاشق (2)

قصد ازدواج داشتم
میخواستم ازدواج کنم. قبلا به پدرم گفته بودم. اما فکر می کرد اینا فقط هوس جوانی هست و می گذره.
اخه مگه میشه ادمی که نه پول داره و نه خونه و فقط کارش درس خوندن هست بره زن بگیره ؟ کی حاضره دخترش رو به تو بده ؟
اما برای این که بعدا اگه اتفاقی افتاد نتونم بگم که تقصیر تو بود که برام زن نگرفتی ، همه این حرفا رو با زبون بی زبونی میزد.
میگفت حالا خودت دختر رو پیدا کن ،.... حالا صبر کن فلان کار رو تموم کنیم .... .!!!
بهر حال من فکر می کردم دیگه کم کم ازدواج برام واجبه ، جوون سر به زیری بودم و تا اون موقع یادم نمیاد که بیشتر از دو سه جمله با زن نامحرم حرف زده باشم. اینقدر سر بزیر و پاستوریزه که موقع حرف زدن با زن نامحرم عرق می کردم.
من وقتی طلبه شدم تقریبا همه ی فامیل ما انتظار داشتن من یه ادم فلک زده بشم. کلا فکر می کردن اخوندا اینطورین. هر روز منتظربودن که من از حوزه انصراف بدم و بیام بگم غلط کردم .
هر روز منتظر بودن بگم : بابا دوره این حرفا گذشته،زندگی خرج داره ، آدم خونه میخاد ماشین میخادآخه مگه با شهریه طلبگی هم میشه زندگی کرد ؟!!!
تو عروسی های آنچنانی هم شرکت کنم و بشم عین همه. ( البته فامیل ما آدمای خیلی نجیبی هستن اما همچین دیدی هم داشتند).
مخصوصا حالا که وقت ازدواج بود با زبون بی زبونی میگفتن : آخه تو این زمونه
کی دخترشو میده به طلبه ؟ تازه اگه بابای دختر هم بخاد خود دخترا حاضر نیستن بشن زن طلبه. مگر اینکه دختره عیب و نقصی داشته باشه.
تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات